تبليغاتX
شهروندی

شهروندی

زوال شهروندي (1)

نویسنده: برايان. اس. ترنر*

مترجم: بابك حقيقي‌راد

منبع: اقتصاد سياسي، شماره 8

مارشال و نظریه ي شهروندي:

   نظريه‌ي مارشال در باب شهروندي، به مدت نيم قرن به گونه‌اي گسترده مورد بحث قرار گرفته است. در اين جا صرفاً به بيان خلاصه‌اي از عناصر اصلي نظريه مزبور و هم‌چنين طرح انتقادات اساسي مرتبط با آن بسنده مي‌كنيم (Turner, 1986). مارشال (1950) بحث شهروندي را به سه بخش تقسيم مي‌كند: عنصر مدني در جهت تحقق آزادي‌هاي فردي ضروري و عبارت بود از عناصري چون آزادي بيان، حق مالكيت و حق برخورداري از عدالت، عنصر سياسي از حق مشاركت در اعمال قدرت سياسي، به ويژه حق برخورداري از انتخابات آزاد و رأي مخفي به وجود آمده بود و نهايتاً، مارشال عنصر اجتماعي را به عنوان حق «برخورداري از حداقل رفاه اقتصادي و امنيت، حق سهيم شدن به طور كامل در ميراث اجتماعي و همچنين حق زيستن به مانند يك موجود متمدن» تعريف كرد (Marshal 1950 (1946): 9). اين سه عنصر از قرن هفدهم تا قرن بيستم به تدريج شكل گرفته و از طريق فرايند تفكيك نهادي كه به وسيله آن عاملان اجتماعي بسط يافته تا اين حقوق را بيان كنند تثبيت شده‌ بودند. در كنار اين سه عنصر، مجموعه‌اي از نهادها همچون دادگاه‌ها، پارلمان، شوراهاي حكومت محلي، نظام آموزشي و خدمات اجتماعي نيز وجود داشتند كه به اين حقوق نمود اجتماعي مي‌دادند.

  اهميت كار مارشال در اين است كه او ادعا مي‌كند شهروندي تأثير منفي بازار سرمايه‌داري را از طريق توزيع مجدد منابع بر اساس حقوق اصلاح و تعديل مي‌كند، در نتيجه همواره كشمكشي دايمي بين اصول برابري كه بنيان دموكراسي را تشكيل مي‌دهد و نابرابري‌هاي بالفعل درآمد و ثروت كه مشخص‌كننده بازار سرمايه‌داري است، وجود دارد. در داخل جامعه‌ي دوبخشي، رابطه‌اي پويا و متناقض بين سرمايه‌داري و شهروندي، يا به اصطلاح انتزاعي‌تر بين كميابي و همبستگي وجود دارد. پس از پايان جنگ، شهروندي در بريتانيا نهادينه‌سازي آرزوها و آرمان‌هاي مربوط به بازسازي در دوران صلح را آغاز كرد، كه اين عمل به نوبه خود تجسمي از كينزگرايي اجتماعي بود. در اين معنا، شهروندي موقعيتي منزلتي است كه آثار منفي طبقه اقتصادي درون جامعه سرمايه‌داري را كاهش مي‌دهد. يكي از تناقضات شهروندي به عنوان يك منزلت اين است كه تفاوت‌هاي موجود در حق احراز منزلت بيش از آن كه موجب تعديل نابرابري‌هاي طبقاتي گردد، نابرابري‌هاي منزلتي را پديد مي‌آورد. حق احراز منزلت در يك نظام رفاه بوروكراتيك به موقعيتي جهت رقابت مبتني بر منزلت بر سر منابع كمياب بدل مي‌شود. (lockwood 1996; Runciman 1996’ Turner 1989). مارشال اين موضوع را در بحث خود در مورد رابطه‌ي متناقض بين برابري فرصت‌ها و برابري شرايط در بحث مربوط به دستاوردهاي آموزشي و تحرك اجتماعي تأييد كرد. فرايند تحرك اجتماعي بر مبناي مدرك تحصيلي به منظور از ميان برداشتن امتيازات موروثي، اما در عمل به معناي «حق نشان دادن و گسترش تفاوت‌ها» بود (Marshal 1950 (1946): 94). شهروندي به عنوان يكي از اصول عضويت اجتماعي بايد هم‌زمان از طريق مبارزه‌هاي اجتماعي بر سر حقوق به عنوان معيار محروميت اجتماعي، عمل كند.

  پارادايم مارشال از سوي مراجع مختلف ليبرال، ماركسيست‌ها و محافظه‌كار مورد حمله قرار گرفته است (Beiner 1995). نخست اين كه، اين نظريه نتوانست تحليل كارآمدي را در ارتباط با مكانيسم‌هاي علي گسترش شهروندي ارايه كند. بديهي‌ترين عاملي كه رشد حقوق اجتماعي را در قرون نوزدهم و بيستم توضيح مي‌دهد، تأثير مبارزات طبقه‌ي كارگر بر سر حقوق اقتصادي مرتبط با استخدام، دستمزد ايام بيماري و بازنشستگي بود (Montgomery 1993; Parker 1998). در اين مورد اختلافات قابل توجهي بين مباحث مربوط مطروحه در بريتانيا و آمريكا مشاهده مي‌گردد. در حالي كه در بريتانيا، عامل اصلي رشد حقوق اجتماعي، نابرابري طبقاتي در رابطه با منابع اساسي چون مسكن، آموزش و بيمه اجتماعي بوده، در آمريكا مباحث شهروندي عمدتاً از مسائل مهاجرت، دسترسي [به منابع و فرصت‌ها] و تحرك اجتماعي الهام گرفته‌اند. تجربه‌ي آمريكا در باب شهروندي درباره‌ي موفقيت يا شكست در اجراي آرمان‌هاي مدني در چارچوب اختلافات و مبارزات بوده است (Smith 1997). يكي ديگر از علل اساسي توسعه‌ي شهروندي در آمريكا و بريتانيا، پيامدهاي ناخواسته‌ي جنگ‌هاي مدرن بوده است. انديشه‌ي داشتن يك نظام جامع براي سلامتي مردم از مقبوليت عامه در طول سال‌هاي جنگ برخوردار شد و حكومت كارگري آتلي خدمات سلامت ملي را ايجاد كرد كه به تمامي شهروندان خدمات درماني رايگان ارائه مي‌كرد. دولت رفاه در بريتانيا پس از جنگ جهاني دوم و جنبش حقوق مدني در آمريكا پس از جنگ ويتنام، هر دو در واكنش به بسيج جامعه و خودانتقادي حاصل از آن شكل گرفتند. مي‌توانيم علت آن را «اثر تيتموس» بناميم. ريچارد تيتموس در كتاب خود با عنوان «توزيع درآمد و تغيير اجتماعي» (1962: 188) نوشت كه جنگ محرك اصلي خودانتقادي ملي و تغيير اجتماعي بوده است.

  انتقاد دوم اين است كه مارشال شهروندي را به عنوان مفهومي يكدست مورد بررسي قرار داد و كوششي در جهت تفكيك انواع مختلف شهروندي يا مطالعه تطبيقي اشكال متفاوت شهروندي از نظر مسيرهاي تاريخي متمايز، انجام نداد. اين كه شهروندي در اروپا و در ارتباط با الگوهاي متفاوت توسعه‌ي سرمايه‌داري، اشكال مختلفي گرفته است امري نسبتاً بديهي است. نظريه‌ي مارشال، هيچ تمايزي بين شهروندي فعال و منفعل قايل نمي‌شود (Turner 1990). كدام شرايط اجتماعي و تاريخي از الگوهاي مشاركت اجتماعي فعال و كارآمد به جاي عضويت منفعل صرف، حمايت مي‌كنند؟ در گذشته، مبارزات انقلابي و نتايج مخرب جنگ، مشاركت فعال را ايجاب مي‌كرد، اما، همان گونه كه تيتموس مطرح مي‌كند، در دوراني كه امكان بروز جنگ ميكروبي و هسته‌اي شرايط ارضاي نيازهاي نظاميان از جنگ بازگشته را از بين برده است، ما بايد ابزارهاي جديد پرسش انتقادي ملي و شكل‌گيري شهروندي را اختراع كنيم.         

   سومين انتقاد اين است كه، مارشال جامعه‌اي ناهمگون را مدنظر قرار مي‌داد كه در آن اختلافات قومي، فرهنگي و منطقه‌اي در مقايسه با اختلافات اجتماعي طبقاتي از اهميت كمتري برخوردار بودند. مارشال در زمينه‌اي سياسي مطالعه مي‌كرد در آن وحدت بريتانيايي مسأله نبود و مسأله فرهنگي و قانون اساسي «انگليسي بودن» در تمركززدايي حكومت در بريتانياي مدرن در عصر مارشال اصلاً قابل تصور نبود. ضعف اصلي مارشال، فقدان هر گونه شناختي نسبت به اختلافات قومي و نژادي در رابطه با شهروندي ملي بود (Crowley 1998). 

  نهايتاً، نظريه‌ مارشال اساساً نظريه‌اي در باب حق احراز [شهروندي] بود، اما در باب وظايف و تعهدات مطلبي نداشت. به عبارت دقيق‌تر اين نظريه، جمعيت منفعلي را مجسم مي‌كرد كه در آن دولت از افراد در برابر بي‌ثباتي بازار از طريق يك نظام حقوق عام حمايت مي‌كرد. اقتصاددانان سياسي، شهروندي مورد نظر مارشال را به عنوان اصلاح‌طلبي ليبرالي كه به جاي مزاياي واقعي و بنيادين [شهروندي] حقوق صوري را ارائه مي‌كند، مورد انتقاد قرار داده‌اند. منتقدان مدعي شده‌اند كه شهروندي صرفاً يك «استراتژي طبقه‌ي حاكم» براي آرام كردن طبقه‌ي كارگر از طريق دادن وعده است و نه وضع قانون در مورد شهروندي (Mann 1987). چگونه حقوق شهروندي به اشكال واقعي براي حق احراز مبدل مي‌گردند؟ بحث من اين است كه شهروندي به عنوان يك موقعيت منزلتي به خودي خود براي تضمين حق احراز واقعي كافي نيست؛ شهروندي واقعي متكي بر سه مبنا يا مسير حق احراز بوده است: كار، جنگ و توليدمثل. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 18:54  توسط محمد  | 

حقوق شهروندي:در سنت ليبرال ،شهروندي اساسا به مثابه مجموعه حقوق فردي تعريف مي شود.گفته ميشود که اين حقوق داراي چند کارکرد هستند.مهمترين کارکرد حقوق فردي اين است که برخورداري از آنها استقلال فردي را به همرا ه مي آورد.حقوق به افراد فضا مي دهند تا منافعشان را توسعه دهند و نيروهاي بالقوه شان را بدون دخالت افراد ديگر يا به طور کلي جامعه ،تحقق مي بخشند.

  تفسير مارشال از توسعه تاريخي شهروندي نيز بر گسترش حقوق شهروندي به عنوان يکي از وجوه پيشرفت جامعه مدرن تاکيد داشت.او گسترش اين حقوق را دستاورد شهروندي جهانشمول و عام و حقوق برابر براي همه شهروندان ،صرف نظر از طبقه اجتماعي-اقتصادي مي دانست.او مخصوصا به توسعه همزمان حقوق شهروندي به عنوان يک نظام برابري ،با توسعه سرمايه داري به عنوان يک نظام نا برابري علاقه مند شده بود

  حقوق شهروندي خود داراي چند بعد مي باشند و هر يک از اين ابعاد نيز داراي مولفه هايي مي باشند.همانطوريکه گذشت مارشال سه نوع حقوق شهروندي را بيان مي کند ،حقوق مدني،سياسي واجتماعي .او مولفه هاي حقوق مدني را حق برخورداري از آزادي بيان ،عقيده ،مذهب ،حق مالکيت شخصي ،حق انعقاد قراردادهاي معتبر  وحق برخورداري از عدالت مي دانست .حقوق سياسي  مولفه هاي حق مشارکت سياسي ،حق برخورداري از راي و عضويت در گروهها و احزاب سياسي را شامل مي شد. حقوق اجتماعي نيز عبازتند از حق برخورداري از رفاه و تامين اجتماعي ،آموزش ،امنيت ،تامين اشتغال و خدمات بهداشتي مي باشند.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 11:47  توسط محمد  | 

                                                       ژاک دريدا

وقتي مردم در مورد روشنفکران ديوانه فرانسوي و فوق ستاره هاي مرموز صحبت مي کنند ، يا به طور اتفاقي با کلمه ساختار شکني برخورد کرده و متعجب مي شوند که ممکن است چه معنايي داشته باشد؟وقتي بچه هاي کالج در سراسر دنيا وادار مي شوند تا معناي آن را توضيح دهند ، همانگونه که در بيست سال اخير اينگونه بوده است ، همه اينها به ژاک دريدا بر مي گردد؛ يکي از چهره هاي حاکم بر زندگي روشنفکري در يک ربع قرن گذشته ، دريدا پدر ساختار شکني است، او يک سيستم مجادله اي مبتني بر تحليل مطرح کرد تا زبان را پياده نموده و فرض ها و کج بيني هاي موجود در آن را ظاهر سازد . اين امر در اين باور ريشه دارد که زبان حامل چيز هايي است که به دليل ناتواني و بي ميلي ، ما را به آگاهي کامل نمي رساند.ساختار شکني يک متدولوژي انعطاف پذير است که در هر متني قابل استفاده بوده و تاثير آن بر نقد ادبي نيز به اندازه تاثيرش بر  گفتمان فلسفي بوده است .

« ژاک دريدا»در سال 1930 در خانواده اي تلفيق يافته از يهوديان سفاردي(sephardi) در بخش فرانسوي الجزاير آن زمان متولد شد. او پرسشگري هاي متعصبانه و روشنفکرانه را هنگامي که الجزاير زير تاخت و تاز رژيم ائتلافي ويشي فرانسه بود در ده سالگي شروع کرد . در آن زمان دريدا از مدرسه اخراج شدپس از آنکه يک معلم به او گفت :« فرهنگ فرانسوي براي يک يهودي کوچک ساخته نشده است » سپس او به صورت ناپيوسته و مانند يک دانش آموز فوق العاده با استعداد به تحصيل ادامه داد و در 19 سالگي به فرانسه نقل مکان کرد تا در «اکول نرمال سوپر يور » به مطالعه فلسفه بپردازد .آن جا بود که با مارگريت اکوترير»که روانکاو بود ازدواج کرد. در طي حضورش در مدرسهبين سالهاي 1952 تا 1956، ابتدا به آثار فيلسوفان آلماني مانند «ادموند هوسرل» و مارتين هايدگر » توجه شان داد. در سال 1960 به پاريس برگشت تا در سوربون فلسفه تدريس کند . دريدا استقلال خود را به عنوان فيلسوف دو سال بعد و با ترجمه« سرچشمه هندسه»ي هوسرل ، همراه مقدمه کتاب مانند قطوري که اثر هوسرل را کوچک نشان مي داد آغاز کرد . در سال 1967 ايده هاي محوري خود را با انتشار سه کتاب اساسي يعني « گفتار و پديدار » ، نوشتار و ديگر بودگي و نوشتار سياسي پايه ريزي نمد  که او را به مرکز گفتمان فلسفي پرتاب کرد . دريدا نويسنده 45 کتاب است که به 22 زبان دنيا ترجمه شده اند . صحبت هاي او نشان دهنده ي جسارت و بلند همتي آثارش است . ايده هايش در کلام رام نشدني تر از نوشتار به نظر مي رسد . او مردي افسون کننده بود و کاريزما بودنش آشکارا در فيلم مستند « دريدا » که توسط « کوربي ديک» و «زيرنيک کوفمان» کارگرداني شد نمايان است. اين فيلسوف بزرگ در سال 2004 جهان را به درود گفت.

منبع:روژهه لات

پولاداحمدی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 19:42  توسط محمد  | 

                                                  شهروند:

شهروند بر خلاف برده ها، رعيت ها(vassals)يا اتباع که موقعيت هايشان بر سلسله مراتب و سلطه دلالت دارد ، شهروندان رسما از عضويت مشروع و برابر در يک جامعه بهره مندند . شهروندان بايد بر مبناي معيارهاي عيني و شفاف مورد قضاوت قرار بگيرند . همچنين شهروندي توانايي افراد براي قضاوت در مورد زندگي خودشان تصديق مي کند و زندگي آنها از پيش به وسيله نژاد ،مذهب ، طبقه ، جنسيت يا صرفا يکي از هويتهايشان تعيين نمي شود .موقعيت شهروند بر يک حس عضويت داشتن در يک جامعه گسترده دلالت دارد . اين موقعيت ، کمکي را که يک فرد خاص به آن جامعه مي کند ، مي پذيرد ، در حالي که به او استقلال فردي اش را نيز ارزاني مي دارد (فالکس).

شهروند بودن به صورت معمول به معناي برخورداري از حق رأي و تصدي منصب سياسي ، بهره مندي از برابري در برابر قانون و استحقاق بهره برداري از مزايا و خدمات مختلف حکومتي بوده است . علاوه بر اين شهروند بودن مستلزم داشتن تعهداتي مانند پيروي از قانون ، پرداخت ماليات و دفاع از کشور نيز مي باشد(کاستلز).

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 19:31  توسط محمد  | 

ناسیونالیسم:

اصطلاح ناسیونالیسم پدیده ای کاملا مدرن است . نخستین کاربرد آن به فیلسوف آلمانی "یوهان گوتفرید هردر" و روحانی ضد انقلاب فرانسه "آبه آگوستین دوبرال" در پایان قرن هجدهم بر می گردد که به هیچ .جه شباهتی به یک مفهوم اجتماعی و سیاسی روشن نداشت . نخستین کاربرد این مفهوم در انگلیس ، مفهومی الهیاتی (theological) در سال 1936 بود؛ این آموزه که ملت های خاصی از جانب خدا بر گزیده می شوند .از این رو تمایل داشت تا با خود ستایی ملی برابر دانسته شود .اما غالبا اصطلاحات دیگری مانند "ملیت " و "ملی بودن" با معنای شور و اشتیاق ملی یا فردیت ملی ، ترجیح داده شدند . از میان کاربردهای مختلف اصطلاح ناسیونالیسم ، مهمترین کاربرد ها عبارتند از :1-فرایند شکل گیری یا رشد ملت ها 2- احساس یا آگاهی از تعلق به ملت 3- زبان و نماد ملت 4- جنبش اجتماعی و سیاسی در حمایت از ملت 5- آموزه یا ایدئولوژی ملت .

 

یک جنبش ناسیونالیستی نه با تظاهرات و اعلامیه اعتراض آمیز یا مقاومت نظامی ، بلکه با ظهور انجمن های ادبی ، تحقیقات تاریخی ، جشنواره های موسیقی و مجلات فرهنگی آغاز می شود . ناسیونالیسم ایدئولوژی است که ملت را در مرکز علایق خود قرار می دهد و به دنبال افزایش بهزیستی آن است . اهدافی که در ذیل آنها ناسیونالیسم به دنبال ارتقای بهزیستی ملت است عبارتند از : استقلال یا خود مختاری ملی ، وحدت ملی و هویت ملی . از نظر ناسیونالست ها یک ملت نمی تواند بدون میزان مشخص و معینی از هر سه اینها به بقای خود ادامه دهد . از اینرو ناسیونالیسم "جنبشی ایدئولوژیک برای دست یافتن و حفظ کردن استقلال ،وحدت و هویت برای مردمانی است که برخی از اعضای آن به تشکیل یک ملت بالقوه و بالفعل باور دارند" .

در زمینه ناسیونالیسم چهار پارادایم در دو سطح رخ داده است ؛ نظریه و تاریخ . مدرنیستها در نظریه تأکید کرده اند و توجه آنها به تاریخ ، ضعیف و کمرنگ بوده است در حالی که جاوید انگارها (contingent modernism )  عمدتأ بر تاریخ تأکید کرده اند و در خصوص نظریه ضعیف بوده اند . ازلی انگاری (primordialism  ) یا نظریه را خدشه دار کرده است یا اصلاً به تاریخ نپرداخته است ؛ جامعه شناسی تقلیل گرایانه یا غیر تاریخی محصول این پارادایم است . نماد پردازان  قومی (ethno _ symbolism  )  هیچ نظریه ای را بسط نداده اند و فقط دارای رهیافتهایی بوده اند ولی به تاریخ کلان و عناصر اجتماعی  -  فرهنگی اش علاقمند هستند .   

 

از نظر ناسیونالیست ها ، آنچه بومی است به صرف این واقعیت ،یعنی بومی بودنش ، محبوب است . از این رو باید فرهنگ "مردم" را از طریق آموزش عمومی باز کشف کرد و روح مردم را از عشق ملی پر کرد. بنابراین می توان گفت عناصر رمانتیک و پوپولیستی قومی غالبا در اکثر ناسیونالیسم ها وجود دارد .

اسمیت ،انتونی.دی(1383) ناسیونالیسم «نظریه، ایدئولوژی ،تاریخ» ،ترجمه منصور انصاری ،مؤسسه مطالعات ملی، تمدن ایرانی .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 14:14  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 16:12  توسط محمد  |